يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد !
يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست !
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم !
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم !
يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن !
يادم باشد : سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند !
يادم باشد: براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !
يادم باشد: هرگاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه
مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم !
يادم باشد : مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازَش
عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !
يادم باشد:گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود !
يادم باشد : هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...!
و يادمان باشد : هيچگاه از راستي نترسيم !
آرامش يعني اينكه :
هميشه ته دلت مطمئن باشي توي سينه كسي كه دوستش داري يك خونه ي گرم داري ...
بیا عشق من ، چشم هايم منتظر توست ...
دست هایم منتظر دست های گرمت...
و اشک هایم منتظر جاری شدن ...
تو می دانی که سپری شدن روز هایم با حرف های تو بود و شب هایم با رویاهایت
بهانه گریستن های شبانه ام یاد تو
و خنده های همیشگی ام حرف های توست
به امید رسیدن به یار سفر کرده ام ...
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت :
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت : ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم :
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد
با آینه گفتم
آری با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای آینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر آینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا ؟
که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
آینه اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد …
سلام! بی بدیل آرزو ها
سلام! عصاره خالص بوسه شب بر نم برگ های آرامش
سلام! پاکترین پاکی خدا
سلام! شعله سوزنده خرمن خشک از عطوفت من
سلام! یگانه آرامش و خاطره
سلام! آرزوی خودکشی بعد از جدایی
سلام! حرمت پاک برگی بر بوسه لطیف من
آمدی و رفتی و ندانستی با این یگانه عشقت چه کردی ،
ندانستی در تلاطم هر روز و هر شب ،
به دنبال آرامش زمین ،
دندان گرفتن از تلاطم ابهام و جدایی ، چه حس منفوری است.
ندانستی که نباید می آمدی و وقتی آمدی نباید می رفتی ،
آمدنت آتش بود و رفتنت باد ،
آتشی که سوزاند و بادی که خاکسترش را با خود برد ،
من اکنون تکه ذغالی متلاطم از التهاب عشقم ،
که هر لحظه با اخگری آتش میگیرد ، تو را فریاد می زند ،
منی که صبح تا به شب آرامشم صدای تو بود ،
اکنون در آرزوی شنیدن یک جواب سلام حسرتمندم ،
راستی! خدا هم مرا دوست نداشت ، چرا که مرگ را هم از من دریغ نمود ،
و زجرم داد تا بدانم و ببینم ثمره جداییمان چه بود ،
و تو اکنون اشک را از گونه دیگری پاک میکنی و بوسه ات را بر گونه دیگری می نشانی ،
راستی! با این همه تظاهر چگونه گل وجودت را هدیه میکنی؟
مگر جز صداقت من چیزی بود که اکنون باید اینگونه خرد شوم ،
کاش همان انسانی میشدی که ۲ صندلی چوبی را می خواست تا ما با هم رویش بنشینیم ،
برای دیدن خوبی ،رفتی اما روزی پشیمان از آنچه کردی باز خواهی گشت ،
مطمئن باش آغوشم برای تو همیشه باز خواهد بود ،
به حرمت همان روز آخرمان کنار آبی خزر و درون تلاطم خالص عشق که هر دو نثار هم بودیم ،
من همانجا مردم
زیباترین عاشق منم از بهر زیبایی دوان
چشمان او آهو نشان رخسار او ابرو کمان
او میرمد از دست من چون چست و چالاک و جوان
من در پی پای چپش خسته تنان هن هن کنان
راه درازی آمدم با این دو پای پر توان
گاهی به کوه گاهی به دشت هی هی کنان
تا اینکه اورا یافتم در منتهای این جهان
در لحظه عاشق گشتم و از کف بدادم من عنان
چشمان او آهو نشان دستان او چون در جان
نامش ز حوری پاکتر پیشانیش گوهر نشان
در تب که من بوسم لبان خسته اش از عمق جان
در آغشم خوابد به شب زیبا بدن سرو چمان
او میرمید از دست من چون چست و چالاک و جوان
من در پی پای چپش خسته تنان هن هن کنان
حالا که ایامم شده گشتم کر و غر غر کنان
با یاد آن سرو چمان گوهر نشان زنده بمانم در زمان
با یک نشان من زنده ام از رب والای جهان
کی پیر برنا وش نشان لختی تحمل گر بمان
از آن تو گردد روی رو سوی او دوان دوان
جدا بماند این لبان از بهت و حیرت آنچنان
نمی دانم بی تو و با یاد تو چه خواهم کرد
نمی دانم در فراموشی نبودنت روزهایم چگونه سپری خواهد شد
نمی دانم چرا بی تو بودن را باور ندارم
نمی دانم چرا خاطره هایت کمرنگ نمی شود
نمی دانم چرا قلبم به نبودنت عادت نمی کند
نمی دانم چگونه بهارهایم را پا بر جا نگه دارم و خزان را دور کنم
نمی دانم چرا گوش های شنوایی نمی یابم که ناله هایم را درک کند و آن ها را با مهربانی باور کند
نمی دانم رسوایی ام در عشق را چگونه سامان بخشم
نمی دانم گریه های بی تو بودن را چگونه پایان دهم
نمی دانم ، این نمی دانم هایم را چگونه پاسخ دهم ...
وقتي اسفند مي شود مي افتيم توي سرازيري جاده اي كه به بهار مي رسد...حالا آخر ساله به زودي تقويم هايمان را عوض مي كنيم، به زودي پرونده سال 87 را براي هميشه مي بنديم و بعد از چند وقت تنها خراش دردهايش را در پس روزها حس مي كنيم... فقط ما مي مانيم و اين روزها، پوست انداختيم ، بزرگ شديم و ....!سال 87 سال عجيبي بود برايم، حالا كه در پايان آن را نگاه مي كنم ، مي بينم روزهاي عجيبي را پست سر گذاشتم ... روزهايي كه يا خيلي خوبند يا خيلي خيلي بد..!حال حاصل آن روزها منم، مني كه ديگر آن آدمي نيستم كه ابتداي سال با صداي توپ سال تحويل به مانند هميشه بغض كرد و خودش را به خواب زد..!حال اعتراف مي كنم چه روزهايي را با دستانم سپردم به روزمرگي ... هر روز فكر مي كردم اول راهم، هنوز خيلي مانده، تلف كردم از دست دادم و جا گذاشتم..!فراموش كردم فردا مي آيد، اما چه كوتاه است و چه زود مي رود و من چقدر تلف كردم، چقدر از دست دادم و چقدر جا گذاشتم..!تا به حال چند فردا پست سر گذاشتم؟ چند تا مانده؟ اصلا براي امروزم ، فردايي است؟ زندگي يكسالم را امروز بدجوري مرور كردم... امسال ياد گرفتم راز دلم بايد براي هميشه توي دلم بماند تا بميرم!ياد گرفتم آدمهايي هستند كه از عشق برداشت خودشان را دارند ، آن را اشتباه مي گيرند با برداشت هاي بي خاصيت خودشان..!ياد گرفتم نمك خوردن و نمكدان شكستن كار آدمهايي است كه همه كنارشان گذاشتند ...!ياد گرفتم وقتي پشت سرت اراجيف بافتند ... سكوت كن و دم نزن، آنها هستند كه باختند ...!ياد گرفتم بايد گذشت از همه خاطرات بد و به ياد آورد خاطرات خوب را براي افرادي كه ارزشش را دارند..!ياد گرفتم ببخشم و از خودم بگذرم به خاطر كساني كه واقعا دوستشان دارم ! ياد گرفتم.. ياد گرفتم... ياد گرفتم!حال تمام چيزي كه براي هميشه مي ماند ، خاطرات من هستند كه چه تلخ باشند و شيرين با من يادگار مي مانند، چقدر احترام قائلم براي دوستي هايي كه امسال شكل گرفتند و پايدار شدند.حال آن چيزي كه مي ماند ، ما هستيم... يادمان باشد كه اي كاش خودمان و خاطراتمان زيبا باشد
منبع : www.adamak86.blogfa.com
زندگی همچون بادکنکی در دستان کودکی است ،
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد
اولش همه شکل هم هستيم کوچولو و کچل...... حتي صداهامون هم شبيه به همديگه است با اولين گريه بازي شروع ميشه هي بزرگ مي شيم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که يادمون ميره يه روز کوچولو بوديم ديگه هيچ چيزيمون شبيه به هم نيست حتي صداهامون گاهي با هم مي خنديم گاهي به هم! اينجا ديگه بازي به نيمه رسيده : واسه بردن بازي روي نيمه ي دوم نمي شه خيلي حساب کرد گاهي بايد براي بردن بازي بين دو نيمه دوباره متولد شد
*آنکه از دشمن داشتن می ترسد ، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت .*
*همه کسانی که با تو می خندند دوستان تو نیستند.*
*در دوستی درنگ کن ، اما وقتی دوست شدی ثابت قدم و پایدار باش .*
*برای آنکه همواره دوستانمان را نگاه داریم بهتر است همواره فاصله و بازه ای میان خود و آنها داشته باشیم .*
*در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس : « از طرف کسیکه فکر میکند تو بی نظیری » .*
*دوستِ زمانِ احتیاج ، دوستِ حقیقی است .*
*دوستي واقعي مثل سلامتيه ، ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش نديم ، نمي دونيم.*
*يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد که تموم دنيا از پيشت رفتن.*
*دوستان، روش خدا براي محافظت از ما هستن*
*هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه. ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن.
ا ما بهترين دوستان حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون.*
*پدرم هميشه بهم مي گه موقع مردن ، اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي ، اونوقت هست که زندگي بزرگي داشتي.*
*يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و
مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه.*
می دانم ؛ مرگ در همين نزديكستُ ...
روزي هم مرا ، چون ديگر مسافران
با خود به ديار باقي خواهد بردُ ... !
من در خویشتن خویش
به آن روز مي انديشم
به روزی كه وجود بي روحم را به خاكي سرد بسپارندُ
تا ابد مرا به فراموشي ... !
اين است پايان راه .......
و من برای دیدار دوباره تو لحظه ها را به هم پیوند می زنم..
و گاه گاهی عقربه های ساعت را دستكاری می كنم
تا شاید ثانیه ها زودتر بگذرند
روزها می گذرند
و من با اشعارم که همه با نفسهای تو زنده اند ، خود را مشغول می کنم...
و شب ها با ياد لالایی های بی وقفه ات به خواب می روم...
به اميد روزی دیگر و کم شدن از روزهای مانده به دیدار تو
روزها می گذرند
لحظه ها در گذرند
و من به ثانیه هایی می اندیشم که نگاه عاشق من در نگاه پر از شور تو گم شود...
و من در چشمان پر از ستاره ات خانه اختيار کنم.
روزها می گذرند
و من به انتظار کوچ پرستو ها
پشت پنجره خاک می خورم
كاش این لحظه های بی رحم تمام می شد
كاش....
كاش انتظار برای هميشه محو مي شد
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مَرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم
*****
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
*****
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
*****
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مُرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
*****
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
*****
یاد آرم, روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم اُفتاد
مادرم در کوچه های پَست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گُل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
*****
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مَرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مَست
و باران من و تو ، درد و غم دارد
من اگردیوانه ام
با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ پدرم : مُردم
شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزاران درد دارم
درد دارم
عزيز من ، من کي رهـا خواهم شد ؟
من کي او را از ياد خواهم برد؟
چشمان من ،کي فراموشي را خواهم ديد ؟
مي دانم که تمام حرف و حديث من تکرار غم بي فردايي ست...
مي دانم عزيز دل...روزهاست خاطره ي شکسته ي يک عشق نافرجام را مي کشم...
مي دانم، مي دانم عزيز دل !
تمام اين روزها با زورقي شکسته ، روزها را طي مي کنم...
نمي دانم که چرا بدون او هر روزم هزار سال شده...
عزيز دلم !مي داني من به خيال خواب بهاري خوش، خوابي طولاني را خواستم...
آري من مرگ را هم صدا مي کنم...
عزيز جانم! من خسته ام از اين همه سختي...
منتظرم تا شايد بي دغدغه ي باد ، باران راه خانه ام را پيدا کند...
من منتظرم شايد او به کنارم آيد...
نمي دانم!تا شايد دور از آواي ساحل ، دور از چشم باران ،مرگ به سراغم آيد...
مي داني ؟ مي داني آشناي غريبم ؟
من در حسرت شنيدن صداي در،
منتظرم تا بيايد و سلامم را پاسخ گويد...
مي دانم مي آيد...مي دانم...من منتظرم...
صدايي شنيده مي شود...من سلامش مي کنم...
شايد او باشد ، يا شايد مرگ ...
دلم تنگ است وبی یادت در این غربت نمی مانم
تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم
یاسر جان
وقتي به سوي تو مي آيم حكم آن اعدامي اي را دارم كه در اوجگاه شوق و ذوق از چوبه دار برمي گردد و آنگاه كه از پيش تو مي روم قدم هايم ، قدم هاي مرتعش آن محكومي است كه گام به گام به چوبه دار نزديك مي شود . آه كه چه دردآور است نقش درد را ديدن آن هم برچهره عزيزي كه سال ها در کنار او خاطرات تلخ و شیرین را تجربه کرده ایم
یاسرم
دیگر پس از تو این زندگی در چشم من جز غمسرا نیست
دیگر کبوتر ها همه بشکسته بالند ، دیگر اقاقیا همه افسرده حالند
دیگر صفای عشق ها از خانه پر زد ، دیگر نوای مهر ها در گوش من نیست
جغد پلید غربت از هرسو به بامم پر کشیده
با وای وای شوم خود ، بر کاغذ دل ، طرحی زکابوس شکستن ها کشیده
آیینه دل ، از هجرت غمگین تو در هم شکسته
چشمای معصوم ، در انتظار رجعت سبز نگاهت ، بر در نشسته
تصویر تاریک شب سرد جدایی، روی دوبال مرغ بختم نقش بسته
من مانده ام با کوله باری از توهم
من مانده ام با خواب های پرزتشویش من مانده ام تنها و بیکس بیگانه از خویش
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .
بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .
کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .ب
عد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.
مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود
با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..
ديگر بغض امانش را بريده بود
بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم
ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشی؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟
نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .
مگه ما باهم دوست نيستيم؟
پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من..
چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...
کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب
من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .
دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
بر آستان تسلیم سر فرو می نهم از انچه که بر من مقدر است
چرا که مرا گریزی نیست،از راهی که باید بپیمایمش
وسرودی که باید بخوانمش، که همانا سرود زندگی است ،
در حنجره خونین گنجشگکان گلو بریده ای که فریادش میزنند به آزادگی وصداقت،
صداقتی که فریاد خفتهٴ یک رنگی به شب نمودهٴیمان است از پنجرهٴسیاه
همرنگیه به دامان سیه گستر سپهر
وسوگندبه تمام فریادهای خفتۀ آزادگی
که از بندهای بسته نترسیدم
وجز به عشق آنان که دوستشان دارم نزیسته ام
ومن با هراسی گنگ از برق نگاه هوس ریز اهریمنان،
قدم به راهی مینهم،که از آن گنجینۀ پاک احساسم راب دستا نورانی عشق بسپارم،
و به حرم عطر روح زای دل انگیزش رهایی را تجربه کنم از تمامی انچه که در بندم کشیده است
و در این گیر و دار نه مرا توانی است که مرهمی بر زخمهای کهنه ام نهم
ونه مٲمنی که به آرامش خیال انگیزش تکیه کنم
و مرا در برابر راهی است که قدم بر آن می نهم،
بی هراس از تازیانه های سهمگین سر نوشت بر جسم خسته ام
چرا که من استواری از هدفی می جویم
که نجوای زیبای دلبستگی است،به آنان ه دوستشان دارم
و مومنانه به صداقتشان امیدوارم
ومرا در سینه پرنده کوچکی است که پر پر زنان به سوگ صداقت از دست
رفته یمان جامه میدردۥناله و ضجه اش برقی است از آذرخش خشم،
که بر چهرۀ نا مردمان می کوبد،تا ابر مهربانی بارور شود
و بشوید غبار هزار لایه اندوه را از جسم خستـۀمان
ومن امروز با امیدی از آرزوهای کال وخنجری از برق نگاه آنان که در
صدایشان آوای دشمنی است ،از غربت هزار لایه اندوه جامه دریده
تا به کودک نو پای آرزوهایم جامهای از غرور بپوشانم وآزادمنشانه
فریادشان بزنم به آوای زیبای پیروزی
درباره وبلاگ

زندگی قصه تلخیست
که از آغازش بس که آزرده شدم
چشم به پایان دارم ............
امروز هستم و فردا نیستم
خسته تر از آنم که بمانم
من خواهم رفت
به دست خودم خواهم رفت
خواهید دید .
خدایا .....
کفر نمی گویم .
پریشانم .چه می خواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر
زندگی کردی
خداوندا ........
اگر روزی زعرش خود
به زیر آیی لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟
خداوندا.............
اگر در روز گرماخیز تابستان
اگر در بادهای شمال آبدان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه
این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟
خداوندا ...........
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی
از قصه خلقت
ازاین بودن
از این بدعت
خداوندا..........
تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد
آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است...........
اینجا کلبه تنهایی منه
هرچی که می نویسم
برای دل تنهای خودم می نویسم ......
وحضور شما دوستان عزیز
رونقیست به تنهایی من
فهرست اصلي
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY
دنياي کد هاي وبلاگ